تاریک بود و وحشتناک غیر این چیزی یادم نمیاد چشمامو که باز کردم دستهای بزرگ و مردونه اشو دیدم خدا رو شکر کردم همش خواب بود ، خزیدم تو بغلش و خودمو مچاله کردم، دستاشو باز کرد تا راحت تر جا بشم . دست گذاشت رو قلبم ، اینقد تند میزد از ترس که نفسم بند اومده بود ، نمیدونم خواب بود یا بیدار ،صبح که شد نه من حرفی زدم از خوابم نه اون از بیدار شدنش.خدایا این دستها رو ازم نگیر خواهش میکنم .+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۰۵ساعت 16:44  توسط قووم
|
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
تاريخ: دوشنبه
23 بهمن
1396 ساعت: 18:40